Tuesday, July 05, 2005
یه زمانی شلوار برزنتی می پوشیدیم ، یه مانتو چاکدار راحت ، آستین هامون رو تا مچ تا می کردیم ، منکه همیشه کلی زلم زینبو به دستم میبستم ، یه کولی مینداختیم پشتمون و از پیست پارک ملت تو نیایش شروع می کردیم و بعد تو خود پارک می گشتیم و فرشته می زدیم و از زیر پای همدیگه رد میشدیم و از روی جوب های یه وجبی پارک با کلی افه میپریدیم...
فکر می کردم هنوز هم مثل سه چهار سال پیش میتونم روون با همون کفشایی که واقعا یه زمانی باهاش کلی زندگی می کردم ، از این ور به اون ور برم ولی بعد از پونزده دقیقه که نزدیک بود سی بار با کله لیز بخورم رو زمین به این نتیجه رسیدم که بهتره حس اسکیت بازیم رو کنترل کنم و فعلا به فکر دست و پام باشم که با این اوضاع و احوال شلوغ پلوغی که توش هستم به سالمشون بیشتر احتیاج دارم....
من به شدت دارم سعی میکنم که تو جاهای جدید که میرم محو بشم ولی هرچی بیشتر سعی میکنم ، نمی دونم چرا برعکس میشه و پررنگ تر میشم !!!
Saturday, June 25, 2005
داداشه زنگ زد گفت تو بازداشگاهم !!! شب مهمون رسمی داشتیم از این خفناش !! من بیرون بودم و گشت زنی تو حوزه ها ! سه سوت رسوند منو خونه که مهمونای های کلاسمون (!) پشت در نمونند ... خب تا حالا هر اتفاقی افتاده بود - برای من یا داداشه - یه جوری بدون اینکه بابا و مامان مطلع بشن حل میکردیم ، اما این یکی دیگه فاجعه بود ! با مهمونایی که در حالت عادی حتی پنج دقیقه هم کنارشون نمیشستم تمام شب رو با یه لبخند ماسیده طی کردم و شام خوردم بدون اینکه بدونم چی دارم می خورم و چی داره از گلوم میره پایین و هی دعا کردم به جون انتخابات که باعث شد اونا در موردش حرف بزنند و من هم بدون اینکه چیزی بشنوم بگم : بله ، البته ، شما درست میفرمایید !! وقتی رفتن همه یه نفس راحت کشیدیم و تا یک دنبال این بودیم که یه کاری کنیم که شب رو تو بازداشگاه نمونه ! خلاصه یه سکته روحی داشتیم دیشب. هیچی ، نتیجه یه شب بیداری و اعصاب خوردی و ناراحتی این شد که داداشه امروز ساعت چهار اومدند زیر باد کولر خونه لم دادند و هندونه خوردند ...همین !
* مامان به دلیل حفظ آبروی خانواده ( !! ) ممنوع کرده بود که این موضوع رو به کسی بگیم و منم رسما داشتم از شدت رازداری میترکیدیم !...
Monday, June 20, 2005
میگه به رفسنجانی رای میدی دیگه ؟ میگم نه . تعجب میکنه و میگه تو که همیشه ادعات این بود که بین بد و بدتر باید یکیش رو انتخاب کرد ... وقتی بهش میگم دلم نمی خواد تو این مورد از تز همیشگیم استفاده کنم تعجب میکنه . میگه حداقلش چهار سال از عمرته ها ! وقتی کلی دلیل براش میارم یه کم فکر میکنه و میگه رای بده آخرش اینه که اوضاع اقتصادی بهتر میشه دیگه !! نمی فهمه ! من هم نمی فهمم !! خیلی هامون این روزا نمی فهمیم یا داریم خودمون رو می زنیم به نفهمی !!!
* همیشه از سیاست به خاطر این خوشم میاد که میشه بهش از بالا نگاه کرد ...فقط بدیش اینه که طوریه که هیچ کس فکرش رو هم نمیکنه که بره اون بالا و یه نگاه به پایین بندازه !
Monday, June 13, 2005
سلام ، شرمنده ها ! یه خواهش داشتم ؛ پنجاه هزار تومن پول فوری داری بهم بدی ؟ کروبی که رئیس جمهور شد بهت پس میدم !
Tuesday, May 17, 2005
يه روز خدا ميره بهشتي ها رو ببينه آمار كساييكه اومدن اونجا چه جوريه ... ميره و ميبينه بين اون همه آدم يه گرگ داره ول مي چرخه .. تعجب ميكنه و ميره مي پرسه اين گرگه وسط بهشتي هاي من چيكار ميكنه ؟؟؟
يكي از فرشته ها بر ميگرده بهش ميگه اين گرگه يه حسابدار و خورده و حالا اومده تو بهشت !! . . تو چشم من نگاه كرد و اينا رو گفت !!!
Wednesday, May 11, 2005
فكر كنم آدمايي كه هميشه رو صورتشون و روي احساساتشون نقاب بي تفاوتي ميكشن ، خيلي خوشبخت و راحت هستند. نه به خاطر حسي كه الان دارم .. نه به خاطر كلافگي كه امروز داشتم.. نه به خاطر تمام سئوال هايي كه از صبح تا حالا ازم شده .. فقط به خاطر اينكه خيلي از ماها ( كه خودم هم جزوشون هستم !) هنوز ياد نگرفتيم كه به دلتنگي هاي اطرافيانمون احترام بذاريم . . .
Monday, May 02, 2005
برهنه و برپشت لميده ام ، با لبخندي بودايي تمامي خواسته ها و آرزوها از وجودم فرو مي ريزند . همچون حلقه هايي هم آغوش با نور خويش . سيلويا پلات
* اين شعره بود كه اون موقع گفتم يادم اومده ها . * راستي منكه نفهميدم نشت ضمير ناخودآگاه چي چيه ! شما ها مي دونيد ؟؟ فكر كنم يه چيزيه كه تو همه آدما هست ... * خوشم مياد وقتي يه چيزي ميگم هر كي يه برداشت خاص ميكنه از اون چيزي كه گفتم...تفاوت آدما ...واقعا جذاب و خاصه !
|
|