آلوچه

 






Saturday, June 25, 2005

داداشه زنگ زد گفت تو بازداشگاهم !!!
شب مهمون رسمی داشتیم از این خفناش !!
من بیرون بودم و گشت زنی تو حوزه ها !
سه سوت رسوند منو خونه که مهمونای های کلاسمون (!) پشت در نمونند ...
خب تا حالا هر اتفاقی افتاده بود - برای من یا داداشه - یه جوری بدون اینکه بابا و مامان مطلع بشن حل میکردیم ، اما این یکی دیگه فاجعه بود !
با مهمونایی که در حالت عادی حتی پنج دقیقه هم کنارشون نمیشستم تمام شب رو با یه لبخند ماسیده طی کردم و شام خوردم بدون اینکه بدونم چی دارم می خورم و چی داره از گلوم میره پایین و هی دعا کردم به جون انتخابات که باعث شد اونا در موردش حرف بزنند و من هم بدون اینکه چیزی بشنوم بگم : بله ، البته ، شما درست میفرمایید !!
وقتی رفتن همه یه نفس راحت کشیدیم و تا یک دنبال این بودیم که یه کاری کنیم که شب رو تو بازداشگاه نمونه !
خلاصه یه سکته روحی داشتیم دیشب.
هیچی ، نتیجه یه شب بیداری و اعصاب خوردی و ناراحتی این شد که داداشه امروز ساعت چهار اومدند زیر باد کولر خونه لم دادند و هندونه خوردند ...همین !

* مامان به دلیل حفظ آبروی خانواده ( !! ) ممنوع کرده بود که این موضوع رو به کسی بگیم و منم رسما داشتم از شدت رازداری میترکیدیم !...




فرستادن نظرات


آرشيو


آرشيو قديم



دوستان



ليست وبلاگهای به روز شده




Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com