Tuesday, July 05, 2005
یه زمانی شلوار برزنتی می پوشیدیم ، یه مانتو چاکدار راحت ، آستین هامون رو تا مچ تا می کردیم ، منکه همیشه کلی زلم زینبو به دستم میبستم ، یه کولی مینداختیم پشتمون و از پیست پارک ملت تو نیایش شروع می کردیم و بعد تو خود پارک می گشتیم و فرشته می زدیم و از زیر پای همدیگه رد میشدیم و از روی جوب های یه وجبی پارک با کلی افه میپریدیم...
فکر می کردم هنوز هم مثل سه چهار سال پیش میتونم روون با همون کفشایی که واقعا یه زمانی باهاش کلی زندگی می کردم ، از این ور به اون ور برم ولی بعد از پونزده دقیقه که نزدیک بود سی بار با کله لیز بخورم رو زمین به این نتیجه رسیدم که بهتره حس اسکیت بازیم رو کنترل کنم و فعلا به فکر دست و پام باشم که با این اوضاع و احوال شلوغ پلوغی که توش هستم به سالمشون بیشتر احتیاج دارم....
من به شدت دارم سعی میکنم که تو جاهای جدید که میرم محو بشم ولی هرچی بیشتر سعی میکنم ، نمی دونم چرا برعکس میشه و پررنگ تر میشم !!!
|
|